دوستان احساس کردم باید برای یکی این همه موضوع مهمی که برام رخ داده رو تعریف کنم می دونی خیلی منتظر آق داداشم شدم تا از سفر برگرده اما نیومد منم دیگه در مرزه انفجارم نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت واقعا نمی دونم ......
راستی اگه داداشم اومد سلام من و بهش برسونید بگید آخه تو کجا بودی ؟؟؟؟که آبجبت کلی منتظر بود ولی تو نیومدی کلی واست آف گذاشت اما تو جواب ندادی ناسلامتی من آبجبتم نباید بدونم کنکور و چی کار کردی ؟؟؟؟؟دلم گرفت وقتی خبرش و بهم ندادی من باید همین جور منتظرت باشم ؟؟؟؟؟؟؟تا کی؟؟؟؟؟؟؟
مخصوصا که این دفعه که اومده بودی نتونستیم قشنگ با هم حرف بزنیم
حالا خبرام و می گم کلی داغه بپا نسوزی
1-اگه پست قبلی رو خونده باشی در مورد دوست گلم تارا جونم نوشته بودم و متن و به اون تقدیم کرده بودم اگه یادتون باشه در مورد هیچ کس هم نوشته بودم هیچ کس اسمش مهدی هست تو جمع خودمون چون تابلو نشه بهش مهدی می گیم راستش این دوتا هم و خیلی دوست دارن تقریبا از اولین روزی که به هم اعلام کرن که هم و می خوان من در جریانشون قرار گرفتم روزایی که به خاطر هم شاد بودن منم شاد می شدم و روزایی که به خاطر هم ناراحت بودن یا نگرانی داشتن که می تونن هم و ببینن یا نه روزایی که همه با هم دعا می کردیم که بتونن وقتی مسافرت می رن مهدی هم بیاد(تارا و مهدی با هم فامیلن در ضمن مشکل خاصی سر راه ازدواجشون نبود بجز زمان و ترس از اینکه اگه بزرگتراشون بفهمن چی کار می کنن)
روزایی که فکر می کردیم اگه بابا و مامان تارا قبض تلفن و ببینن چی کار می کنن حتی به تحریم شدن تارا فکر می کردیم (بهش گفته بودیم اگه بره زندان براش کمپوت می بریم )
هر جور کمکی می شد تقریبا انجام دادم تا اینکه هفته قبل در کمال ناباوری مامان تارا بهش گفتن که مهدی بیاد خواستگاری شاید باورتون نشه وقتی تارا با اس ام اس بهم گفت من در جواب گفتم خالی بند(دیگه داشت بهشون خیلی فشار میومد دوری اذیتشون می کرد )
ولی این خوشحالی زیاد طول نکشید مامان تاراوقتی بیشتر سبک سنگین کردن گفتن باشه برای بعد
وقتی تارا با مهدی حرف می زد به من گفت گوشی و بردارم منم صداشون و می شنیدم واقعا مهدی داغون شده بود باورش سخت بود ولی واقعا داغون بودش
با تارا به توافق رسیدیم و به مامانش حرف زدم مامانشم هم دراین مورد بیشتر فکر کردنودر کمال ناباوری پای تلفن گفتن که دیگه ماجرا رو فامیل فهمیدن و دوتایشون می تونن دیگه راحت باشن همه اینها در کمال ناباوری بودشااااااااااااااااااااااااااااااا
بچه ها باورتون نمی شه وقتی می گن همه کارا رو بسپارید به خدا با کمال میل این کارو بکنید
خوشحالم خیلییییییییییییییییییییی ازین که این دوتا به هم رسیدن آخه دوتایشون هم گلن حقشون بهتریناست
یک کوچولو هم ناراحتم آخه اگه تارا ازدواج کنه مامان اینا طبق یک رسم قدیمی نمی ذارن باهاش مثل قبل رفت و آمد کنم واین برام سنگینه ولی این ناراحتیم در مقابل خوشحالیم اونقدر کوچولوی که قابل صرف نظره
حالا من شدم خواهر عروسسسسسسسسسسسسسسسسس
خوشبخت شن انشاالله
2- مریم دوست دیگم هم که واسه اونم متن نوشتم توی وبلاگه دلنوشته ها ی صورتیست تو اینم حالا می ذارم اونم خیلی راحت عروس شد آقا جان نمی تونم اینو دیگه هضم کنم نمی تونم خیلی برام سنگینه
ولی این خودخواهی منه شاید چون من ازدواج و خیلی دور می بینم ولی مریم خیلی خوب و راحت باهاش کنار اومد شاید ازین لحاظ باید بهش حتی حسودیم شه که اینقدر راحت موضوع های جدید و می پذیره
حالا تو این اوضاع واسه منم خواستگار میاد نمی دونم مردم واقعا چی فکر می کنن ؟؟؟؟همچین آدم و نگاه می کنن که طرف ترجیح می ده با کله بره تو سرشون(صحنه رو تصور کنید)
خدا رو شکر باز بابای من روشن فکرن خواستگار راه نمی دن همون مراحل اول پراشون و وا می کنن جالبه خواهرم ناراحت بود فکر می کرد حالا منم زود عروس می شم طفلی کلی ناراحت بود
خوب این پست خدا رو شکر همش حرف عروسی بود انشاالله همه خوشبخت شن جفت مناسب خودشون و پیدا کنن(آمین)
ولی نتیجه اخلاقی اینکه من واسه هر کی متن می نوسم زود عروس می شه می خوام یک اطلاعیه بدم اگه کسی بختش بستس واسش متن بنویسم